تبليغاتX
نسیم عاشقی
نسیم عاشقی

بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام


 

 

خداوندا اگر داشتن
ذليل داشتنم ميكند, ندارم كن
خداوندا اگر كاشتن
اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن

اگر انديشه ی خيانت به ياران
بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ی غفلتی در افتادم
پيش از سقوط هشيارم كن

اگر رنج بيماران
لحظه ای از دلم بيرون رفت
سخت و بی ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن
اما مردم آزارم نكن


جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

حقیقت



عقاید را با حقایق اشتباه نگیر ...


حقیقت مانند دانه بادام است و عقاید پوسته بادام است.


اگر به دنبال حقیقت هر چیزی هستی،

باید پوسته را بکنی، تا خود دانه را ببینی.


سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

می روم خسته



می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

تجربه و خاطره و گذر عمر



سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

بدون شرح


یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

الهی


الهی,

شمارگان نفسهایم را,

تنها تو می دانی...

من امروز را می شمارم,

تا فردا,

شاید ,

در شمار تو آیم....

 

 


یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

تقدیم به سمانه جون


زندگی را باور کن همانگونه که هست
با همه ی دردهاورنجهایش
با همه ی شادیها و غمهایش
با همه ی شکستها وپیروزیهایش
ما میتوانیم صبور باشیم وصبورانه زندگی کنیم
میتوانیم از زندگی دیگران عبرت بگیریم
سعی کنیم همانطوری زندگی کنیم که هستیم
همیشه به فکر چیزهای نداشته نباشیم
کمی هم از چیزهایی که داریم استفاده ی درست بکنیم
ایمان داشته باشیم به فردایی بهتر
و به خاطر داشته باش که ما میتوانیم!!......


یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

كي ميدونه كه عشق من تويي



كي ميدونه كه عشق من تويي

بزار فرياد بزنه اين صداي خسته

تا اونايي كه ميگن دنيا تاريكه بدونن روشناييش تويي

تا راه واسه نفسهاي پنهونم باز شه

تا اونايي كه ميگن ستاره ها ميميرن بدونن

ستاره من زنده ميكنه روح مرده شب رو

بزار فرياد بزنم تا اونايي كه ميگفتن عشق ها ميميرن بدونن

 ياسي من هنوز نفس ميزنه

برخيز اي شهاب آسمانيم برخيز و دنيا رو زنده كن

برخيز تا همه بدونن عشق من تويي

برخيز اي وسعت من برخيز كه معبد عشق من تويي.



شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

پشت شيشه برف می بارد

 

 پشت شيشه برف می بارد

در سكوت سينه ام دستی

دانه ی اندوه می كارد

موسپيد آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنين ديدی

در دلم باريدی ای افسوس

بر سر گورم نباريدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهايی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنيای تنهايی

ديگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشيد يخ بسته

سينه ام صحرای نوميدی ست

خسته ام - از عشق هم خسته

 

     برگرفته از سایت http://www.shahnan.blogfa.com/


ه


شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 



بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن است

 

 

 



شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

 

 


شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم

 

 

   آسمــونا زیـر پـام اگـــه با تـو رو زمینـــم

 

 

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

 

 

  به خیالم که تو با من دیــگه از همــه جدایی

 

 

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ند ونی

 

 

 این دیگه یه التماس من می خوام بیای بمونی




پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

تقدیم به همه دوستان عزیز




چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


 


دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

http://behnod9256.persianblog.ir/

با سلام خدمت دوستان عزیز

میخواهم ازتو تشکر کنم به خاطر اینکه به وبلاگ من سر می زدید و با نظراتتون من را خوشحال می کردید امیدوارم که مطالبی را که در وبلاگم میزارم مورد پسندتون باشه

راستش من امروز در پرشین بلاگ ثبت نام کردم دوست دارم که من را در هر چه بهتر شدن وبلاگم کمک کنید هر کسی تبلیغی یا هر نوع مطلبی که داره و میخواد که تو وبلاگم بزارم خوشحال میشم .

من هر تبلیغی از سایتها یا وبلاگهای پرطرفدار باشه را اگه دوست داشته باشید تو وبلاگم میزام .

منتظر نظراتتون هستم .

اینم آدرس وبلاگم :

http://behnod9256.persianblog.ir/

وبلاگی برای آشنایی با اطراف

 


دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

روزگار یعنی چه؟


و کاش روزگار می فهمید
چه به قلب های تشنه و خسته می کند
اما او تمام پل ها را خراب می کند
و چشم هایی برای نگاه به پشت سرندارد
تا ببیند ما قرن ها به انتظار نشسته ایم اما هنوز نیامده...
و روزگار نمی فهمد این را
اما خدا در این نزدیکی است
پس روزگار یعنی چه؟؟


دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

دوباره بازیچه شدم


دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی

 

تو این نمایشنامه دل شکسته شد به سادگی

 

نقش نبودن واسه توست نقشه شکستن واسه من

 

 صندلی خالی از تو شد ای بی صدا حرفی بزن

 

پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم

 

توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

 

پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم

 

توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

 

خورشید ما کاغذی بود فقط دکر بودُ همین

 

گلوله های برفیمون اب نشُدن روی زمین

 

 پرده به آخرش رسید تکرارِ تلخ خواهشم

 

رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم

 

 پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم

 

توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم

 

 پیاده تا نبودنت رفتم و تنها تر شدم

 

 توی تئاتر زندگی بغض یه بازیگر شدم


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

من اگر باشم...

 

من اگر باشم
...

و این مرکب زمان مرا با خود ببرد

و آنگاه که پیر شوم

و موریانه ی مرگ در جان من رخنه کند

عصایم دیگر تکیه گاهی نخواهد داشت

و من...

بی نیاز از اینکه بخواهم بدانم

او به من تکیه زده

یا من به او....

این شعر را خیلی دوست دارم واقعا زیباست این شعر را یکی از دوستانم نوشته اینم آدرس وبلاگش حتماً ببینید


http://aliezzati.blogfa.com/

 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 



دعا

روزنه ای برای فرار از سرنوشت

سرنوشت

تلخ تر از زهر

زهر

ندیدن نگاهت

ولی من همچنان دعا میکنم!


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 



و این خدا بود که بی ریا و هرشب با اشتیاق رازش با تو در میان نهاد و

 تو رازش به نیمه گذاشتی و رفتی و بپای غیر دوست نشستی .


یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

داستانهای بسیار زیبا حتما بخونید نظر هم یادتون نره

کاسه چوبي

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.

پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.

يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

 

 

بقیه داستانها که خیلی زیباست در ادامه مطلب لطفاً بازدید کنید




ادامه مطلب

جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

آغاسی برگرفته از وبلاگ بهاری ترین بهار من ( http://bahar4me.blogfa.com/ )

دوباره باز هم شب جمعه ی دیگریست

اما بدون حضور تو ....

شاید این جمعه بیاید ، شاید !

شاید این جمعه ی آخر باشد آغاسی !

مثل هر جمعه با صدای قشنگ تو :

دربدر کوچه تنهایی ام

......

ای دوسه تا کوچه زما دورتر

....

کاش که این فاصله را کم کنی

.........

نام تو بردم لبم آتش گرفت

...

نام تو آرامه ی جان من ست

.....

.........

ای نفست یار و مدد کار ما

کی و کجا وعده ی دیدار ما

....

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

..........

کدام گوشه مشعر

کدام کنج منار

به شوق وصل تو به انتظار بنشینم

.....

روا مباد که جز تو ارباب بگزینم

........

خدا کند که بیایی ...


جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

قو..........


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند کاین مرغ زیبا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم جان آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد


جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

لحظه در سوگ تو غمناكترين

 

مرثيه را ميخواند

 

و تو آواز بزرگ جهش حنجره را

 

به گلو خشكاندي

 

و تو هرگز نگشادي قلمت را

 

به هواداري دل

و به افسانه سپردي مرا !!!
 

 

 





جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

در انتظار چیستی ؟


جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

باید بگی دوستم داری!!!!

پسرو دختر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


دختر جوان: یواش تر برو من می ترسم!
پسر
 جوان: نه این جوری خیلی بهتره!!
دختر
 جوان: خواهش میکنم، من خیلی می ترسم! 
پسر جوان: خوب اما اول باید بگی که دوستم داری!!
 
دختر جوان: دوستت دارم،حالا میشه یواش تر برونی!
پسر
 جوان: منو محکم بگیر!
دختر
 جوان: خوب، حالا میشه یواش تر بری! 
پسر جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت. پسر جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون این که دختر جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را برسر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند!!!!!


جمعه ششم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

آخرین روز دانشگاه .....

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است

 

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است.
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

 

 استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

 

 در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند .

 .


پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

داستان عاشقانه ..........

تو اين دنياي نامرد....

يه پسر نابينا بود که به دختري دلبسته بود....!

پسره خيلي اون دختر رو دوست داشت و

به اون مي گفت :

اگه من دوتا چشم داشتم واسه هميشه باهات مي موندم...!

يه روز يه نفر پيدا شد که چشماشو داد به پسره...

پسره وقتي که تونست عشقش رو ببينه

ديد که دختره هم نابيناست...

به دختره گفت :

ديگه نمي خوامت و از پيش من برو....!

دختره وقتي که داشت مي رفت...

لبخند تلخي زد و با اشک به پسره گفت :

((مواظب چشماي من باش))


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..   دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

کسی هرگز نمی آید

   

کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.

کسی بی شک کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.

کسی دیگر کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.

دل از افسانه ها  بر کن .

کسی هرگز نمی آید .

مکن دل خوش  به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین  هر  کهنه چرمی را  درفش  کاوه  رنجور

دل از اسطوره ها بر کن .

و بتهای حریم ذهن را با تیشه اندیشه ات بشکن .

تو خود اسطوره خواهی شد .

اگر باور کنی خود را

     


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

سلام........

*در شگفتم که سلام آغاز هر دیدار ی است

ولی در نماز پایان است....

شاید این بدان معناست که پایان نماز

آغاز یک دیدار است...!!!



 


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

تخته سنگ

 


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه كند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر كند....

 

براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته من كسي نوشته بود:

 

اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است...

 

براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم...

 

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي ديگر باشد......

 

اما................ زير تخته سنگ

جواني را مرده يافتم.


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی منو تو

چو پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

ترسم از آن که بانگ آید روزی

 

که ای بی خبران ره نه آن است و نه این


دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط یوسف   |

 


یوسف

behnod9256@yahoo.com
پروردگارا سپاس بخاطر اینکه
غم و اندوه را آفریدی
بخاطر اینکه اگر همیشه شاد بودم
تو را از یاد می بردم


 

آهنگ
عکس

 

 

اینجا فقط شعر
اشعار یک مجنون
و اما عشق آقای عزتی
عاشق دلشکسته
آرزو بارانی شعرهای خیلی زیبا
ایمنی صمد
انجمن نوین جهان گستر پارسیان
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
دختر تنها
شهنان تبريك گويان
♥.:::. به نام زیبایی که ،زیبایی را دوست دارد .:::.♥
حرف دل
دوستت دارم رویای من خیلی زیباست
دختری بر بام دلم
عشقتو بردار و برو
عشق در هوای بارانی خیلی قشنگه
سهم من از عشق تو دیوووونگی بود و بس
عشق پاک
وبلاگ شخصی عذرا مجیبی
قاصدک بهاری
ابر و آینه
دوستت دارم
tanhatarin ashegh
مطالب عاشقانه و عارفانه بسیار بسیار زیبای سایان
زهر عسل
بهاری ترین بهار من
داستانهای بسیار زیبا
توهم رویا
آران و بیدگل دروازه کویر ایران شعرهای عارفانه
اسرار
زادمهر
یاس کبود
وبلاگ فوق العاده عرفانی golenily
عکسهای بسیاز زیبای عاشقونه با شعر
اشکان و روژان
دلم شکسته (صبا )
شاعر باران دوست خوبم
عاشق نبودی تو من عاشقت بودم
گفتگو (بنده خدا )
نسیم زندگی ..
رویای خیس
سلام همسايه ها
من از عشقت نمي ترسم (غير عشقولانه)
رد پای دوست
بهترین عشق - خیلی زیباست
عاشقونه منصور از بندرلنگه
عکس عکس --------- فقط عکس
اینجا دلشکستگی خرند و بس
صدای سکوت دل همکارم
شبگرد علی عربزاده
عکسهای دیدنی
دوست بسیار بسیار خوبم جعفر قربانی (سایه سار اندیشه)
دوست بسیار خوبم سونیا (دختر خاکستر نشین)
مرجان پارسیان (سایت پسر عموم )
فاروق ابراهیمی پارسیان موزیک
داستان عاشق
گریه های عاشقی

 

 

 

 

RSS 2.0