
می روم خسته و افسرده و زار
سوی
منزلگه ويرانه خويش
بخدا
می برم از شهر شما
دل
شوريده و ديوانه خويش
می
برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش
دهم از رنگ گناه
شستشويش
دهم از لكه عشق
زينهمه
خواهش بيجا و تباه
همه
چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه
و خاطره و گذر عمر
|