|
پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه ی اندوه می كارد
موسپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريدی ای افسوس
بر سر گورم نباريدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهايی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهايی
ديگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشيد يخ بسته
سينه ام صحرای نوميدی ست
خسته ام - از عشق هم خسته برگرفته از سایت http://www.shahnan.blogfa.com/
ه

|